
حالم غروبتر از آن است که در گمان آفتابی ات بگنجد! از پایم در آوردند گریستن های بی هنگام و دردهایی که از حصار اعتمادم بالا میرفتند و حالا درست روی روشنایی روحم ایستاده اند و نظاره گر جراحت جوانی منند !
ما با هم بودیم پیش از خنده ی خورشید به رقص گیج زمین پیش از آنکه سیب های وسوسه روی حوصله ی اجدادمان بنشینند ما با هم بودیم و روی همین چادر گلدارت به اندازه ی گونه هایمان گریستیم . مردی که زیر لجاجت باران بی چتر و بی کلاه پرسه میزند شاید به انتظار معجزه ی مرگ است !
دلتنگی نکن! اسپند ها را که دود کنی گریه ات بند می آید و سزاوار نیست مرا به توجیه تنهایی و تبر بسپاری ! سزاوار نیست که روبه روی حسادت چشمانم گیسوانت را تسلیم شانه های باد کنی و سزاوار نیست زنان همسایه مرا با نیش انگشت اشاره بگزند و من در خیابان های خیس بابلسر تنهایی ام را در کاپشن مشکی ام مچاله کنم !
و یک غزل :
تا ماه از تبسم شبها بايستد
تا موج از حوالي دريا بايستد
من يك غزل به چشم تو نزديك ميشوم
آنقدر تا ترانه ام از پا بايستد
اينجا زمان بهانه ي «من» دارد و زمين
مي خواهد از مدار «تو» حتي بايستد
حالا كه قصد عقربه ها ايستادن است
اي كاش روي يك شب يلدا بايستد
مردي كه متهم شده ، مي ترسد از خودش
تا پشت ميز محكمه رسوا بايستد
دستان روي ميزش و پاهاي روي خاك
مي لرزد و نميگذرد تا بايستد
فرياد مي زند همه ي مرد ، بي صدا
( زن حق نداشت اول دنيا بايستد
زن حق نداشت عادت چشمان من شود
در رهگذار سادگي ما بايستد
يا لا به لاي دغدغه ي روزمرگيم
يك جفت چشم عاشق زيبا بايستد )
مجنون مريد ميشو د و ناز مي خرد
تا ناز و عشوه از رخ ليلا بايستد
امروز را رها كنم اي نغمه خوان مرگ !
بگذار نبضم از خود فردا بايستد
چشمان مست و عاشق تو لطف ميكند
بر خاك اين غريبه ي تنها بايستد